روزها و سوزها

در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم

گاهی کنارت ،قد بلندی می کنم

در عصر تنهایی

 که رهگذران بی حوصله

شانه به شانه ی سایه های ساکتشان

کوچه های خلوت پر خاطره را

                           قدم زنان ،ترانه می خوانند !

گاهی کوچک می شوم

درست اندازه ی رد پاهایت

                                    ته کفشت !

                                              و له می شوم !

مثل پروانه ای

که میان مشت کودکی بازیگوش

                           آرام و ساکت جان دهد  !

سایه ها صدایی ندارند

دردشان را فریاد نمی زنند

چشمی برای  گریستن ندارند و

                              جانی برای مردن هم !

وقتی که سایه شدی

دیگر برای خودت... نیستی !

 من ، یک سایه ام !

چندی است افتاده ام

روی شانه ی دیوار ...

سنگین و ساکت و خسته ...

حرفی برای گفتن

گوشی برای شنیدن

پایی برای رفتن

چشمی برای تماشا ...

                انگار هیچ چیز ندارم !

                 بیهوده دل نبند ...

                                             از من عبور کن ...

 

* وقتی این شعر رو گفتم یاد شعر سهراب افتادم که :

سایه ای از سر دیوار گذشت / غمی افزود مرا بر غم ها ...

*راستی  ولنتاین همه پیشاپیش مبارک ...    

 

نوشته شده در شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

سلام بارانی ترین اتفاق زندگی ام !

   حال و هوای دلم ابریست ...حال و هوای دل تو را نمی دانم ...امروز دارد یکریز باران می بارد .خودش را به شیشه می زند و من هراسان و بی قرار می دوم پشت پنجره شاید تو زیر باران ایستاده باشی ...شاید تو داری صدایم می زنی  نه باران !  شاید باران امروز نامه رسان تو باشد ...

   و هر بار که می روم پرنده ای کوچک و زیبا را روی شاخه ی خشک درختی می بینم که خیس و خسته و تنهاست ...یاد خودم می افتم و یاد تو که وقتی از سر درد و جدایی می زنی به دل کوچه ها... شعر می خوانی و شعر می گویی و اشک می ریزی ...اما مرد ؛ غصه نخور ...باران نمی گذارد اشک هایت را کسی ببیند ! من خودم بارها اشک هایم را انداخته ام به گردن باران ! فرقی نمی کند آسمان هم بی درد نمی گرید ...و باران هم بی دلیل این گونه خود را به شیشه ها  نمی زند ...پرنده ی تنها بدون عشق خیس و تنها تاب نمی آورد ...و سوگند به باران که آسمان بی عشق ،نمی بارد !

   وقتی باران می آید حتما سری به پنجره بزن ...باران قرار همه ی عاشق های دنیاست ...همه ی آدم هایی که دلتنگ هم اند ...همه ی آدم هایی که دلشان را جایی جا گذاشته اند و یک عمر باید بی دلی را طاقت بیاورند ...هیوا ....باران که می آید یاد همه ی چیزهایی می افتم که از دستشان داده ام ...همه ی آدم هایی که دوستشان دارم و ندارمشان ...همه ی رویاهایی که مثل غباری  روی شیشه شسته شدند...همه ی غزل ها ...اشک ها ...تنهایی ها ...

   غربت باران را عاشقم هیوا ! غربت باران را ...به خاطر تمام دقیقه هایی  که ،عشق در انتظار گذراند ...دقیقه هایی مقدس .دوازده ... گل سرخ را به نشانه ی عشق می گذارم زیر باران ...بگذار همیشه عاشق باشیم .

باران دارد صدایم می زند ...تو داری صدایم می زنی ...و من می نشینم در پناه پنجره ،چشم در چشم آسمانی که می گرید ...

نوشته شده در جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط لیلی نظرات () |

   این چندمین نامه ای است که برایت می نویسم ...نمی دانم !نامه هایی بی مقصد ! بی نشان ! نامه هایی که هرگز نباید آن ها را بخوانی .راستش را بخواهی اگر بخوانی وقتی که خیالت راحت بشود که دوستت دارم همه چیز عادی و روزمره می شود .آن قدر عادی که شاید اصلا یادت برود یک روزی عاشقم بوده ای ! این نامه هم باشد برای روز مبادا ...اگر می شود تو هم دیگر نگو دوستم داری .بگذار  بیقرار شنیدن شوم ! آن قدر که روزها و شب ها را بگریم .آن قدر که دفترها شعر برایت بگویم ...فاصله گاهی اشتیاق می آورد ...عشق می آفریند !

آدم ها وقتی عاشق می شوند مهربان تر از همیشه اند ! پروانه ها را دوست دارند .گل ها ، درختان ، شکوفه ها ...برف ...باران ...آدم ها عاشق که می شوند با همه چیز مهربان می شوند .حتی پنجره ها را دوست دارند و کلاغ هایی که از سر بی خیالی روی بام ها می نشینند و قار قار می کنند ! عاشق که می شوند هم مرغ عشق را دوست دارند هم گربه های بدجنس را ! هم شب سیاه را دوست دارند و هم روزهای آفتابی را ! وقتی باران می آید اخم هایشان توی هم نمی رود ...می زنند زیر باران راه می روند ...اشک می ریزند ...شعر می خوانند ... حتی عاشق خیابان های خلوت و طولانی می شوند ...عاشق  برگ های خزان زده ...عاشق شاخه های درختان پیر ...نیمکت های خالی ...فنجان های جفت قهوه ...دیوان حافظ ...فال ...و تردید میان رسیدن و نرسیدن ! قطره های اشکی که توی خلوت می چکد روی دفتر خاطراتشان ...روی عکسی که لبخند می زند ...و شعرهایی که گاه و بیگاه از درون دلی سرشار از رنج و درد زاده می شوند ...آدم ها وقتی که عاشق می شوند با همه ی دنیا مهربان می شوند غیر از رقیبی که می خواهند با دست خودشان خفه اش کنند ! باز تضادی دیگر ...می بینی ...در نهایت عشق ، باز هم دل آدم ها خالی از سیاهی نیست ! آدم ها عاشق که می شوند مالک هم می شوند .مالک قلبی که فقط باید برای تو بتپد ...مالک چشمی که فقط باید به تو نگاه کند ...مالک لبی که فقط به تو بخندد ...مالک جسم و روحی که فقط مال تو باشد ...آدم ها که عاشق می شوند سخت می شود کنارشان ماند و آزاد بود ! به نظر تو کدام بهتر است ...عاشق بودن یا آزاد بودن ؟ به نظر من عشق در اسارت  میمیرد !

   آدم ها عاشق که می شوند شبیه قدیس ها با همه دوست و مهربانند ! و وقتی که از عشق می گذرند ...وقتی که زمان می گذرد ...وقتی که می رسند به هم روزمره و عادی می شوند و وقتی که نمی رسند خسته و تنها و منزوی! عشق گاهی جان می دهد و گاهی جان می گیرد ...

این چندمین نامه بود که برایت نوشتم ؟ نمی دانم ... همین قدر می دانم که هنوز عاشق پنجره های رو به بارانم ...هنوز مهربانم ...هنوز دستانم بوی گل می دهد ...هنوز دوستم داری و  گل های سرخی که داده ای توی گلدانند ... 

* دوستانی که این پست من رو خوندید سلام !لبخند

اگر دوست داشتید سری هم به پست " خرداد 89" من ، با عنوان : تو می مانی زیرا که عشق ماندنی است بزنید .آدرسش :

http://m_gahanbakhsh.persianblog.ir/post/192/

نوشته شده در جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

Design By : Night Melody